جمعه ساعت ۱۱شب بدترین اتفاق زندگیم افتاد
میدونم که جاش تو بهشته
ولی خیلی دلم براش تنگ شده خیلی
خدایا! کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم.
جمعه ساعت ۱۱شب بدترین اتفاق زندگیم افتاد
میدونم که جاش تو بهشته
ولی خیلی دلم براش تنگ شده خیلی
اي مالک ، اگر شب هنگام کسي را درحال گناه ديدي ، فردا به چشم گناهکار در او نگاه مکن
شايد سحر توبه کرده باشد !
امام علي (ع)
پریشان شد ، اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزها بیشتری از خدا بگیرد
داد زد ، بد و بیراه گفت و خدا سکوت کرد ...
جیغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد ...
اسمان و زمین را به هم ریخت،خدا سکوت کرد ...
کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد
دلش گرفت ، گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت :
عزیزم ، اما یک
روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقیست ،بیا لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت :
اما با یک روز ... چکار میتوان کرد ؟
خدا گفت :
ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است
و ان که امروزش را در نمیابد هزار سال هم به کارش نمی اید
انگاه خدا سهم یک روز را در دستانش ریخت و گفت :
حالا برو و یک روز زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید
میترسید حرکت کند میترسید راه برود می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد...
قدری ایستاد بعد با خودش گفت:
وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد .بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم
ان وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید
و زندگی را بویید
چنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود
میتواند بال بزند
میتواند پا روی خورشید بگذارد
میتواند ...
در ان روز اسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید
روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به انهایی که او را نمیشناختند سلام کرد
و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز اشتی کرد
خندید
سبک شد
لذت برد
سرشار شد
بخشید
عاشق شد
عبور کرد
و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد...
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی،
یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم،
تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را.
با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.
رهایت من نخواهم کرد.
سهراب سپهری



پس با خدا باش و پادشاهی کن
بی خدا باش و هرچه خواهی کن
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست
او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت خدا
و به خود آییم
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداونداست
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:
آیا «زندگی» را «زندگی کرده ایی»؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست،
اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،
آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد
بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،
می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.
آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،
من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی
وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...![]()
خدایا امیدوارم چندسال دیگه وقتی بزرگ شدم و وبم رو مرور کردم.با تعجب ببینم تمام آرزوهایی که امروز کردم همه برآورده شدن و هزاربار شکرت کنم.
خداجونم ازت میخوام که تمام بیمارا شفا پیدا کنن و بیمارایی که الان توی بیمارستان هستن چون شبه تازه دردهاشون شروع میشه و خوابشون نمیگیره پس خداجونم کمکشون کن که دردشون کم بشه و خوابشون بگیره.
خداجونم ازت میخوام حواست به تمام یتیم ها مخصوصا زهرا و محمد و پریسا و نگین بچه های دایی عبدالعلی که تازه یتیم شدن باشه.
خداجونم ازت میخوام هرکسی از دوست و آشنا و فامیل و همسایه و تمام مردم جهان هر کسی هر آرزویی داره برآورده بشه .
خداجونم ازت میخوام همه ی پدر مادرا سایه شون بالا سر بچه هاشون باشه و عروس و داماد شدن بچه هاشون و نوه هاشون رو ببینن مخصوصا مامانی و بابایی.
خداجونم ازت میخوام تمام دخترا و پسرا و اونایی که عاشقن به عشقشون برسن و ازدواج کنن و توی زندگیشون خوشبخت بشن.
خداجونم ازت میخوام کمکم کنی که درسامو خوبه خوب بخونم و سال آینده با معدل بالای ۱۹ دیپلمم رو بگیرم .
خداجونم ازت میخوام توی دانشگاه سراسری چمران اهواز دندونپزشکی قبول بشم.
خداجونم ازت میخوام که بتونم یه دندونپزشک خوب و معروف بشم اونایی که توانایی مالیشون کمه باهاشون راه بیام و با انصاف باشم.
خدایا ازت میخوام کمکم کنی که هیچ وقت یادم نره که تو شاهد اعمالم هستی.
در آخر سعادت و خوشبختی و عاقبت به خیری واسه تمام مردم جهان.
انشالله
سایت دکتر گنجویان توی لیست پیوند های روزانه م هست .
به خدا توکل کن که ناامیدی از خدا گناه بزرگیه
یاحق
در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم .
خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو كنی؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكی شان. اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می كنند كه كودك باشند... اینكه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند. اینكه با اضطراب به آینده نگاه می كنند و حال را فراموش می كنند و بنابراین نه در حال زندگی می كنند نه در آینده. اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند و به گونهای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكردهاند...

دایی روحت شاد
مطمئنم که الان توی بهشت هستی
من که خیلی دوست داشتم ولی خیلی زود رفتی
هنوز هیچ کس باورش نمیشه که دیگه بین ما نیستی
مطمئنم که خودت مواظب پسر ۱۶ سالت و دختر ناز ۷سالت هستی
.......................
لطفا برای شادی روح داییم فاتحه الصلوات
|
خداوند، زن، زیبایی مامانی خیلی دوست دارم و بابت همه چیز ازت تشکر میکنم . امیدوارم سایه ی تو و بابایی همیشه بالا سرمون باشه. خیلی خیلی دوست دارم قربونت برم روزت مبارک |
چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟
چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟
پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحی وسیع است، آنقدر که فراموش نکنم،در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
و هنگامى كه بندگان من از تو درباره من سؤالى كنند (بگو) من نزدیكم! دعاى دعا كننده را به هنگامى كه مرا مى خواند پاسخ مى گویم، پس آنها باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راه یابند (و به مقصد برسند).
خدایا !
خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان ، اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حيرتهای عظيم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهای عزيز را بر جانم ريز . خدايا به من توفيق تلاش در شکست ، صبر در نااميدی ، رفتن بی هموار، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دين بی دنيا، مذهب بی عـوام، عـظمت بی نام، خدمت بی منان، ايمان بی ريا، تنهایی در انبوه جمعيت و دولت . داشتن بی آنکه دوستم بدارند ، عطا کن
دکـــتــــــــر عـلـی شــريعــتی
هر گاه خداوند بنده ایی را دوست بدارد .او را گرفتار مینماید و پس اگر برد باری پیشه کرد وی را بر میگزیند و اگر سپاس گذاری کرد وی را گلچین مینماید ...
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »
امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »
مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق، خدا . . .
من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب مي ترسم
خداوندا...
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم
خداوندا..
من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...
خداوندا...
من از خود نيز مي ترسم ...
خداوندا... پناهم ده
خوشبختی ما در سه جمله است تجربه از دیروز ، استفاده از امروز ، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم
حسرت دیروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا

گذر عمر پی حادثه ها می گذرد
آنچه باقی است غم و غصه ان می گذرد
یاد ایام برای دل ما میماند
که همان نیز چه عجب میگذرد.
زندگی آدم ها بسیار زمخت شده است.
خشم حسادت حرص و اضطراب و نفسانیت.
زندگی بیشتر ادم ها را ویران کرده است .
باید زمختی زندگی را بر طرف کرد و پیرایه ها را از دل زدود
زندگی باید به شعر و شور و شعور تبدیل شود
این گونه است که زندگی زیستنی میشود .
همین که هستیم دلیل ان است که خدایی است
همین که نفس میکشیم
زیرا هر نفسی که فرو میرود با خود جذبه و سر مستی می اورد
زندگی را باید به رقص اورد زندگی را باید به اواز خواند
زندگی چیزی نیست بر سر تاقچهء عادت از یاد من و تو برود .
ما بالهایی برای پر یدن داریم اما ان ها را باز نمیکنیم .
همواره عازم تجربه های ناشناخته باش
تکرار شناخته ها و تجربه های کهنه ملا ل اور است .
پرندهء در حال پرواز نماد همین معنا است .
خداوند نیز هیچ گاه به کهنه رضایت نمیدهد
جهان مدام میمیرود و جهانی نو بدنیا میاید
فاصلهء مرگ و زندگی چنان کوتاه است که ما
هر گز متوجه ان نمیشویم .
ازاد باش ازادی تنها چیز با ارزش زندگی است .
برگرفته از وبلاگ بی تو هرگز با تو بابات نمیذازه